از خیابان رد میشوم و چشمم میافتد به بنر فیلم که بالای سردر سینما نصب شده. بنر، یکی از شادترین سکانسهای فیلم را در خود جای داده اما دیدنش، چندباره و چندباره مرا غمگین میکند. نگاهم میچرخد به گوشهی سمت چپ و پایین بنر. کسی را میبینم که مثل خیلیهای دیگر جانش را در راه با ارزشی باخت ولی مرگش همراه شد با دریغ و افسوسهای بسیار.
متاسفانه در جامعهای متولد شده و عمر گذراندهایم که در آن اصول اولیهی تفکر به نسل قبل و هم سن و سالهای من خوب آموزش داده نشده. به همین خاطر، متوجه نیستیم که اگر پایه و اساس تفکر و کارهایمان، گزارهای نادرست باشد، ممکن است فجایع ناگواری به بار آید.
سوال ناروای "کسی که مرده آبرو میخواد چیکار؟" را از چند جنبه میتوان بررسی کرد و هر بار، دغدغههای بسیاری گریبانمان را خواهد گرفت. دوست "الی" هم فارغ از این دغدغهها نبود. در واقع تنها کسی بود که میگفت باید آبروی "الی" حفظ شود. به همه گفت که از حقیقت ماجرا آگاه بوده، پس باید مسئولیت این آگاهی به عهده گرفته شود. جمع، حاضر به همراهی با او و پذیرش این مسئولیت نشد. اما او همچنان معتقد بود که اگر سخن ناروا گفته شود به "الی" خیانت شده است. تصمیم میگیرد که یکه و تنها بایستد و از آبروی "الی" دفاع کند. اما دریغ؛ دریغ که در آخرین لحظه پایش لغزید. سخن دروغ بر زبان راند و خود را رهاند. در واپسین لحظه، ای کاش میتوانست به این فکر کند که آبروی "الی"، تنها آبروی "الی" نیست و اینجا "الی" دیگر تنها یک فرد نیست. "الی" نمایندهی لیلیهای دنیا بود که باید آبرو و صداقتش در چشم مجنون حفظ میشد. در چشم مجنونی که شاید دیگر به وفاداری هیچ لیلیای ایمان نیاورد. در چشم مجنونی که حالش دیگر از این خرابتر نخواهد شد!
به بیراهه رفتیم و اصل، در برابر چشمانمان خوار شد، و خار. این رفت که کمکم ذهنمان در پی پاسخی دوید برای سوال "آخر چرا چند سال است که چای ذغالی نخوردهایم؟"

