اگر برایت لب واکنم به حرف زدن، شاید خیلی زود خسته شوی. گاهی دوست دارم میان دو جمله، و یا حتی لابلای کلمات یک جمله، گردنه ای صعب العبور از سکوت بنا کنم! کاش نیازی به گفتن جمله ای دیگر نبود. کاش نیازی به گفتن هیچ جمله ای وجود نداشت. مکث های من، بوی حکم مرگ کلام را دارند.
وقتی نوشته هایم را می خوانی، ویرگول ها را مثل گردنه کذایی ببین. پیش از خواندن کلمه ی بعد، خوب صبر کن. به تماشا بنشین این فاصله را. فاصله ای که دوست ندارم از آن بگذری. فاصله ای که ارزش به این زودی گذشتن را ندارد. پیش رو، چیزی نیست. چیزی نیست جز ابهام سرد و بی شرم کلمات.
اگر خطم را خواندی، از این ویرگول نگذر، . . .

