تبليغاتX
متلسگ

- سلام
- سلاااااااااام، ببین کی پای گوشیه! آخرین بار کی بود تلفنی صحبت کردیم؟
- نمیدونم، خیلی وقت پیش بود. حالت چطوره؟
- خوبم عزیزجون، تو چطوری؟
- شاید بشه گفت خوبم! اوضاع و احوال از چه قراره؟
- گل میباره!
- همیشه جوابت همین بوده! همیشه هم برام سوال بوده که چطور؟
- من هم همیشه بهت گفته ام که باید عنصر جاودانه رو بگیری تو دستت!!!
- هیچ موقع هم نگفتی که عنصر جاودانه چیه.
- انتظار داری چی بگم عزیز؟
- هیچی! حال مامان و بابا چطوره؟
- ...
- ...........
- .......
- .......................
- ..
- .......
- ....................................


آزارم میدهد این پایتخت
بیشه ببرهای پوشالی
با چشمانی گود رفته در پس تمنا

قهوه هایی که هرگز شیرین نمیشوند
اما همیشه فال تو را در بر دارند

اینجا لحظه ها همانقدر جاودانه اند
که روزت را به زور پرکنند


                                     تهران، 19 شهریور 85


این روزها نوشتنم نمی آید. شاید جوهر قلمم خشک شده باشد. شاید از اول خشک بوده و من زور بیجا میزده ام، شاید هم نه. باید دید...

 

باشد برای وقتی دیگر!