شمشیرزن ما زمانی چشمهایش را باز کرد که مادربزرگهایش سالها پیشتر چشمانشان را برای همیشه بسته بودند. هرگز نتوانسته بود پای متلهای آنان بنشیند. خاصه متل آن سگی که لباسهای مترسک را بر تنش درید...
از این و آن شنیده بود وقتی اهل آبادی سر رسیده بودند، سگ پدربزرگ داشته لباس مترسک را بر تنش میدریده و این بار دیگر کسی نبوده تا جلوی آن را بگیرد.
میگویند پدربزرگ همیشه به آن مترسک غبطه میخورده. ناسزاهای همیشگی پسر ارشد به مترسکها، آه کشیدن او و خیره ماندنش به افق را در پی داشته است. مثل اینکه مترسکهای آن آبادی، هیچ یک کارشان را بلد نبودهاند.
اهل آبادی میگویند وقتی رسیده بودند آنجا، پدربزرگ با چشمان باز و دوخته بر افق، روی دو پا و آن چوبدست معمولی، خشکش زده بود. ساعتی پس از غروب خورشید در پشت چشمان پدربزرگ بوده. میگویند سگ تا سپیدهی صبح لباسهای مترسک را با دندانهایش جر داد.
خواستهاند چشمان باز پدربزرگ را ببندند و او را روی زمین بخوابانند ولی مادربزرگ جلویشان را گرفته. حرفش این بوده که: "چشم انتظار چیزی به نظر میآید".
نشستهاند و منتظر ماندهاند تا پدربزرگ خودش بر زمین بیفتد. سگ همچنان مشغول مجادله با مترسک بوده. شاید او را بانی تمام مشکلات میدانسته.
همه شاهد بودند که آن شب نه مترسک با فشارهای سگ از جا کنده شد و نه پدربزرگ بر زمین افتاد.
نزدیکیهای صبح بوده و هنگام طلوع آفتاب. تمام حواس مادربزرگ به چشمهای باز پدربزرگ بوده تا شاید چیزی دستگیرش شود. انعکاس نور خورشید اول صبح را در چشمهای عمیق و شفاف او دیده بود. برگشته بود و نگاهی به خورشید و بعد هم به مترسک انداخته بود. تازه فهمیده بود که هم پدربزرگ و هم مترسک جالیزش، به نقطهای چشم دوختهاند که خورشید هر روز صبح از آنجا طلوع میکند. حالا دیگر تمام پیکرش را از پشت کوه بیرون کشیده بود. همه بیاختیار از جای خود بلند شده بودند و سه تیغ نورش را تماشا میکردند، سگ هم مردم را. داشت میدید که همه مثل پدربزرگ شدهاند. دیگر کار از کار گذشته بود. مترسک به اختیار خود بر زمین افتاده بود و مادربزرگ هم داشت چشمهای باز پدربزرگ را میبست، مبادا پرتوی خورشید از آنها بیرون بریزد.
میگویند آن سگ دیگر در آن آبادی پیدایش نشد. کسی هم دیگر به هیچ مترسکی ناسزا نگفت.

