من یکی از آنها نبودم.
یکی از همان روزهایی نبود که از دبیرستان برمیگشتم. از آن روزهای ساده و گذرایی نبود که توی گرمای ظهر وحشی اهواز سوار اتوبوس می شدم و با بوی تند عرق و شرجی از کیانپارس می آمدم تا امانیه. تا از روبروی بیمارستان رازی رد بشوم، از روبروی فرمانداری رد بشوم، نیم نگاه بی حوصله ای به تالار شهر بیندازم و نزدیک فلکه ساعت عرق پیشانیم را پاک کنم و پاک کنم تا اتوبوس گلستان بیاید...
من یکی از آنها نبودم.
حالا دیگر اصلا آن زمان گذشته بود. همهً آن روزها من را از اتوبوس های فشرده به خنکی کولر خانه رسانده بودند و به غذای همیشه آماده و به لیوان لیوان دوغ خنک و به چند ساعت خواب زیر دلچسبی کولر وبعد به شبی دیگر و روزی دیگر... و حالا سالها گذشته بود.
من یکی از آنها نبودم.
از روبروی فرمانداری رد نمی شدم. صدای انفجار را نشنیدم. ندیدم که یک ماشین پراید یکهو می ترکد و موج عصبانیش تا چندین متر آن طرف تر آدمها را می کوبد به سختی دیوار. و من آنجا توی ایستگاه منتظر اتوبوس گلستان نایستاده بودم. سایبان ایستگاه هم بر روی سر و تنم آوار نشد. آن روز همان روزی نبود که من رفته بودم به سازمان مدیریت و برنامه ریزی تا از آبسردکنش آب بخورم. پس ندیدم که آجرهای مهربان و با استفامت یکی یکی از سقف می ریزند به زمین. و ندیدم که آدمها قبل از اینکه توضیحی در مورد "حادثه انفجار مرگ بار چهار بمب در اهواز" از تلویزیون بشنوند، سرخی خونشان را مثل خندهً تهوع آور دو ردیف دندان پوسیده روی تنشان می بینند، یا نمی بینند.... اصلا از آن روزی که بی سر و صدا توی سازمان مدیریت و برنامه ریزی آب خورده بودم چهار سال می گذشت.
من یکی از آنها نبودم.
آن پسر بچهً بستنی به دستی نبودم که مادرش او را به ماشین پرایدی تکیه داده بود تا بند کفشش را برایش ببندد. آن زن عربی نبودم که عرقش را اوف اوف پاک می کرد و با دو دسته سبزی روی سرش از جلوی در فرمانداری به سمت فلکه ساعت می آمد. آن مردی نبودم که پیرمرد پرونده به دست را برای یک امضا سر می دواند و آن پیرمرد پرونده به دست نبودم که مردی برای یک امضا در سازمان مدیریت و برنامه ریزی سر می دواندش.
من هیچکدامشان نبودم. نشان به آن نشان که این وبلاگ باز هم با امضای "هایدنسیک" به روز شد !
و بدون شک در این مرکز کامپیوتر نسبتا شلوغ تا وقتی که من ترکش کنم هیچ بمبی منفجرنخواهد شد !
مطمئنم !!!
"هایدنسیک"

