دوستی عزیز کرده با قلمی بسیار روان و بیتکلف. سبک سادگی، پیشهاش. سبکی نه شبیه به هیچ کدام از نوشتههای امروزی که به آخر جملهاش نرسیده، اول جمله را فراموش کرده باشی.
مینویسد و روان مینویسد. چه وقتی که از قلمش مسلخی برای خود میسازد تا با تکتک کلمات، خودش را محکوم سازد و چه وقتی که از گل تنهایی بیانتهای ما، همان کاملیای هنوز نرستهی باغچهی کوچک خانهمان میگوید، یا زمانی که نگران خشک شدن سمنوی هفت سین خانهی مادربزرگ است.
به او میگفتم: "احسان جان، تو که نمیتوانی همهی نامههایت را برای تمام دنیا پست کنی، پس بیا روشی برگزینیم تا این همه سادگی به نحوی به همه پیشکش شود."
اما هربار با لبخندی، از روی تواضع طفره میرفت.
آنقدر گفتیم و گفتیم تا بالاخره بر تواضعش فائق آمدیم و او را راضی به قلم زدن در این وبلاگ نمودیم. باشد که همگی دوستان خوش ذوق و اهل سادگی، قلم احسان را ببینند و خود قضاوت کنند. همکاریش، عیدانهای برای ما خواهد بود...
باقی، بقای عزیزان

