تبليغاتX
متلسگ

از خیابان رد می‌شوم و چشمم می‌افتد به بنر فیلم که بالای سردر سینما نصب شده. بنر، یکی از شادترین سکانس‌های فیلم را در خود جای داده اما دیدنش، چندباره و چندباره مرا غمگین می‌کند. نگاهم می‌چرخد به گوشه‌ی سمت چپ و پایین بنر. کسی را می‌بینم که مثل خیلی‌های دیگر جانش را در راه با ارزشی باخت ولی مرگش همراه شد با دریغ و افسوس‌های بسیار.

متاسفانه در جامعه‌ای متولد شده و عمر گذرانده‌ایم که در آن اصول اولیه‌ی تفکر به نسل قبل و هم سن و سال‌های من خوب آموزش داده نشده. به همین خاطر، متوجه نیستیم که اگر پایه و اساس تفکر و کارهایمان، گزاره‌ای نادرست باشد، ممکن است فجایع ناگواری به بار آید.

سوال ناروای "کسی که مرده آبرو می‌خواد چیکار؟" را از چند جنبه میتوان بررسی کرد و هر بار، دغدغه‌های بسیاری گریبانمان را خواهد گرفت. دوست "الی" هم فارغ از این دغدغه‌ها نبود. در واقع تنها کسی بود که می‌گفت باید آبروی "الی" حفظ شود. به همه گفت که از حقیقت ماجرا آگاه بوده، پس باید مسئولیت این آگاهی به عهده گرفته شود. جمع، حاضر به همراهی با او و پذیرش این مسئولیت نشد. اما او همچنان معتقد بود که اگر سخن ناروا گفته شود به "الی" خیانت شده است. تصمیم می‌گیرد که یکه و تنها بایستد و از آبروی "الی" دفاع کند. اما دریغ؛ دریغ که در آخرین لحظه پایش لغزید. سخن دروغ بر زبان راند و خود را رهاند. در واپسین لحظه، ای کاش می‌توانست به این فکر کند که آبروی "الی"، تنها آبروی "الی" نیست و اینجا "الی" دیگر تنها یک فرد نیست. "الی" نماینده‌ی لیلی‌های دنیا بود که باید آبرو و صداقتش در چشم مجنون حفظ می‌شد. در چشم مجنونی که شاید دیگر به وفاداری هیچ لیلی‌ای ایمان نیاورد. در چشم مجنونی که حالش دیگر از این خراب‌تر نخواهد شد!

به بیراهه رفتیم و اصل، در برابر چشمانمان خوار شد، و خار. این رفت که کم‌کم ذهنمان در پی پاسخی دوید برای سوال "آخر چرا چند سال است که چای ذغالی نخورده‌ایم؟"


فشنگ بود
      كه شليك شد
              و ديگر سر نداشت

۲۰ اسفندماه ۱۳۸۷، ميدان تير، تفنگ ژ-۳، فاصله صد متری از سيبل


یکم همین ماه، یعنی اسفند ۱۳۸۷، اعزام شدم به پادگان شهید ادیبی، واقع در مرزن آباد چالوس.

شاید تا چند وقت هیچ خبری ازم نباشه. (شنیدم تو دلت چی گفتی!!!)

لطفا جدی بگیرید


ساعت ۸:۱۰ صبح وارد سایت سازمان سنجش کشور شدم تا کارت ورود به جلسه آزمون ارشد رو پرینت بگیرم. عملیات با موفقیت انجام شد.

همراه با چند نفر دیگه داشتم صبحانه میخوردم که یکیشون به کارتم نگاه کرد و گفت: "اینکه تاریخ امروز روشه!" به کارت یه نگاهی انداختم و دیدم روش نوشته: "ساعت و زمان آزمون: ۸ صبح چهارشنبه ۲۳/۱۱/۸۷"

بله، کاروان ارشد به راه افتاد و من در خواب و بیابان نیز در پیش...


سلام دوستان
امیدوارم همگی سرحال و تندرست باشید.

اگر کوچکترین تمایلی به دیدن جدیدترین تارنمای طراحی شده به دست سامورایی تنها را دارید، پیوند زیرین را مورد عنایت قرار دهید.

این شما و این هم تارنمای رسمی شرکت صنایع شیمیایی ویستا دریا!


در کشور نفرین نشده ی ما (!)
رابطه هم مثل هر چیز دیگری بیمار است

اینجا
تنها منم
و آنجا
تنها تو

من در اتاق خالی خویش
تو در سمندی که رنگش زرد نیست

نشسته ایم
نه با قرار

اعتبار من که تمام شد
مجالی دست میدهد که خاموش کنی
آن گوشی لعنتی را

و من پیاپی میگیرم شماره ات را
0936…

"تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش میباشد..."


چند وقت طول میکشه تا یه اسب وحشی، رام بشه؟

وقتی به یه اسب وحشی نگاه میکنی، توی تصورت هم نمیگنجه برسه روزی که پشتش به زین عادت کرده باشه! شاید اصلا مهم نباشه که بعد از اون، کی سوار اون اسب میشه. شاید هم مهم باشه. حداقل از جنبه دیداری، فرق میکنه که یه کشاورز سوار اسب باشه یا یه سامورایی.

در حال حاضر، من نه اون کشاورزه هستم و نه اون سامورایی. من یه اسب وحشی هستم که تصمیم گرفته تن به زین بده. برای اکثر اسب‌های وحشی، یه روزی این اتفاق می‌افته ولی قسم میخورم که رگه‌هایی از وحشی بودنم رو در خودم نگه دارم. به هیچ وجه هم اطلاع ندارم قراره کی سوارم بشه. در هر صورت، یه اسب رام شده، تفاوت زیادی با یه اسب وحشی داره، حتی اگه یه سامورایی روی زینش نشسته باشه!