تبليغاتX
متلسگ
دریچه ای به سایت رسمی سامورایی تنها، گیلگز گرافیک
 

اگر برایت لب واکنم به حرف زدن، شاید خیلی زود خسته شوی. گاهی دوست دارم میان دو جمله، و یا حتی لابلای کلمات یک جمله، گردنه ای صعب العبور از سکوت بنا کنم! کاش نیازی به گفتن جمله ای دیگر نبود. کاش نیازی به گفتن هیچ جمله ای وجود نداشت. مکث های من، بوی حکم مرگ کلام را دارند.

وقتی نوشته هایم را می خوانی، ویرگول ها را مثل گردنه کذایی ببین. پیش از خواندن کلمه ی بعد، خوب صبر کن. به تماشا بنشین این فاصله را. فاصله ای که دوست ندارم از آن بگذری. فاصله ای که ارزش به این زودی گذشتن را ندارد. پیش رو، چیزی نیست. چیزی نیست جز ابهام سرد و بی شرم کلمات.

اگر خطم را خواندی، از این ویرگول نگذر، . . .

   
گذرگاه تالاب
چون جاده ی سنگفرش نیست
از کنار قایقی دیگر که بگذری
تکانش میدهی

از کنارم میگذری
متلاطم میشوم

   

همین چند روز پیش، خانواده و دوستان، بیست و سه ساله شدنم را جشن گرفتند و هدیه بارانم کردند. من هم البته از همه شان تشکر کردم و حتی بوسیدمشان (کاری که باعث نمیشود چندان بال دربیاورم).

 

اما خب، پختن هر چیزی، مدت زمان مخصوص خودش را می طلبد. منظورم این است که تشکر بلافاصله ی چند روز پیش، از هدیه دهندگان، پختگی قابل قبول را به هیچ وجه نمیتوانست داشته باشد، حتی به انضمام چند بوسه ی آبدار!!!

 

چند سال پیش، دوست همیشگی، به مناسبت سالروز تولدم، کتابی از جنس رمان برایم پست کرد، «ناطور دشت».

راستش را بخواهید، خواندن رمان برایم کار دشواری است و تمام کردنش، از آن هم دشوارتر.

«ناطور دشت» را تا به حال دوبار خوانده ام و بسیار لذت برده ام. اما شاید بتوان گفت از خواندن دیگر نوشته های این نویسنده که تا آن زمان اصلا نمیشناختمش، لذت بیشتری برده ام.

 

چیزی که در پی می آید، مسلما یک چیز پخته است:

 

به خاطر «ناطور دشت»

ازت ممنونم

و چه خوب که آنقدر از هم دور هستیم که نتوانم ببوسمت!

   

- قلی خان، خان نبود، یه دزد بود1.

 

در اساطیر من، الهه ای هست با نام «الهه تلنگر». الهه تلنگر هم برخلاف ظاهر اسمش، تلنگر نمیزند، مشت می‌نوازد.

 

شاید روزی چشم باز کنیم و ببینیم راه اشتباه بوده و مشغول ضمه‌ی خودمان شده‌ایم.

 

 

 

1. بخشی از دیالوگ‌های شخصیت «قلی خان» در سریال تلویزیونی «روزی روزگاری».

   
نگذاریم رویاهامان بمیرند
یا حتی رنگ خاکستری به خود بگیرند
   

پس از سالها
دید و بازدید نوروز
درخت همسایه سلام میکند

 

ششم فروردین ۱۳۸۷ خورشیدی

   

هنوز سر پا ایستاده ام
به ضرب گلوله
!!!